Friday, March 18, 2005

نامه بر باد



...و باز هم می نویسم نامه بر باد و بر آب
و هنوز بر آتشم
به خاطر نگفتن ، به خاطر نبودن ،عاشق نبودن ،و برای ماندن ، مغرور ماندن.باز گر گرفته ام ، ولی نمی توانم آنچه در دل دارم ، باور دارم و بر سر دارم ، بر لب آرم
خدایا این چه حسی است که در دل دارم ، حس تمام نشدن ، تا ابد سوختن ، به بی نهایت رسیدن در...عشق
حسی که همه درد است
سراسر آتش و احساس سردی است
فقط بیمار عشق داند چه دردی است
شـفــق ســـرخــی گـرفـتـه از دل من
اگر چه گونه هایم رو به زردی است
درد ، ولی دردی شیرین ، دردی تا عمق جان و تا... ناکجا!دردی با همه ذرات بودنم
شاید و فقط شاید این شیدایی از سر تنهایی است و بی فردایی
از این که حتی نمی توانی به آن که همچون تو تنها و بی فرداست نزدیک شوی
تا با او از خود بگویی و بپرسی از خود ،از خود برای تو بگوید و تو از او بخواهی که بگوید چقدر برایش عزیزی...تو هم به او بگویی که برای دوست داشتنش دریایی از دل کم داری
به او بگویی که دوست نداشتی رویا را نیمه کاره رها کنی ، و بگویی که دوست نداشتی که او را به دست رودخانه روزگار بسپاری ، بگویی که جریان آب تند بود و من نفسم بریده. و به او بگویی که تو نباید می رفتی
بگویی خستگی نبود که تو را نگاه داشت نه...قدم های تندش بود که تو را ناامید کرد
و به او بگویی هنوز هم بهترین خبر برایت حضورش است.حضوری خالی و بی دغدغه.هر چند که شاید خود را برای او مبارک و خوش خبر ندانی
شاید روزی این حضور هم به پایان برسد
نمی دانم ، نمی دانم که آیا قصه ای تازه شروع کرده ای ، یا در پایان قصه دیگری.. ولی من هنوز در نقطه اوج قصه توام.قصه ای که یک روز به پایان می رسد. ای کاش این پایان شیرین بود

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

<