Monday, January 24, 2005

کوه


می خوام بنویسم تا بغضم رو خالی کنم.
دلم گرفته...دلم از این همه آدم که تو قلبم جا گرفتن به خدا خیلی گرفته
می خوام لب هامـو وا کنم می خوام اشک رو ،رو چشام جاری کنم.از تنهایـیـم بگـم ،از خـاموشــی هر چند که همه این ها تقصیر خودمه.به خاطــــر غـرورم به خاطـر اینـکه هیـچ وقـت نخواســتم متـواضـــع بـاشــــم.حـالا تـازه دارم احسـاس تنهـایـی رو احسـاس ناامـیـدی وغم رو درک می کنم.شاید همــه این تـنـهـایی به خاطـر نداشـتـن شهـامـت گفتن جمله( دوستت دارم)،باشه.همیشه عاشق شعر کوه بودم
تــو اون کـوه بـلــنـدی
که ســر تا پـا غـروره
کشیده سـر به خورشید
غـریـب و بی عــبـوره

از این گذشته هیچ وقت نخواستم جلوی غم وغصه کم بیارم.همیشه به هرسختی سعی کردم لبخند بزنم.
دلم رو بگیرم واز تـه دل بخندم.بذارم هر چی می خوان بگن. ولی الان چند وقته که دیگه دارم کم می یارم.دیگه نمی تونم بخندم.دیگه هیچ چی نمی تونه منو خوشحال بکنه.دیگه حتی نمی تونم خودم رو تو روزمره گی غرق کنم تا خودم رو فراموش کنم
آره... الان این زخم کهنه سر وا کرده.داره پیشرفت می کنه.ولی باز هم دارم می جنگم.می جنگم با خودم ،با احساسم.احساسی که به من می گه تسلیم شو!وغروری که به من می گه مقاومت کن

1 Comments:

At 2:42 PM, Anonymous Anonymous said...

هيچ وقت دير نيست.
مي توان جاي افسوس گذشته به فردا نگريست
وقتي دستاي باد قفس مرغ گرفتار رو شكست شوق پرواز رو نداشت
اما لطظه اي رسيد لطظه اي پاك بزرگ...
مرغ خسته افق روشن رو ديد
با يه پرواز بلند ميون ستاره اي پريد ...

 

Post a Comment

<< Home

<